برنابرنا، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 1 روز سن داره

کودک من

هفته بیست و چهارم

سلام عزیز دلم ! من خوبم، تو هم خوب باش، این روزها رو با هم به آرومی می گذرونیم، تکون هایی که میخوری و من ناخواسته لبخند میزنم، بابایی هم با لبخند های من می فهمه که وول خوردی و حسودیش می شه که نمی تونه مثل من حست کنه، هنوز در حال بررسی طرح های مربوط به اتاقت هستیم اما به نتیجه نرسیدیم، آقا فرزاد هم اومد و طرح های جالبی نشونمون داد، خودش هم یه طرح برامون کشید، من و بابایی هنوز در حال شور هستیم و می خواهیم بهترین رو برات انتخاب کنیم. اسپینوزا رو تموم کردم و بابا گوریو اونوره دو بالزاک رو شروع کردم، این کتاب یه شاهکاره، البته به اندازه مساله اسپینوزا جذاب نیست . این هفته تولد دو سالگی نیکا جونه، فدای چشمهای ناز و خنده های عسلیش بشم...
9 شهريور 1393

هستی، نیکا، نیکی و دریا

امروز همه خانواده به جز ما رفتند دریا، ما مهمون بودیم و نمی تونستیم همراهی شون کنیم، اعتراف می کنم دلم با اونها بود و دوست داشتم کنار سه تا جیگرم باشم، عکس هاشون رو برای یادگاری میزارم; نیکا جونم در حال بستنی خوردن  هستی جون بعد از شنا نیکا جون در حال آماده شدن برای شنا!!!!!!!!!! نیکا جون اینجا منتظره تا نیکی رو بزارن رو پاش ...
6 شهريور 1393

هفته بیست و سوم

سلام کوچولو! خوب و خوش و سلامت باشی انشالله این هفته پر ماجرا بود، اول این که به شدت درگیر کتاب مساله اسپینوزا هستم، خیلی سخت می تونم ازش دل بکنم و بخوابم یا به کارهای دیگه برسم، دبیرستان رو که تموم کنی اجازه می دم این کتاب رو بخونی، به دایی امیر هم پیشنهاد کردم بعد کنکور  بخوندش. آخر هفته ، برای طراحی اتاقت آقای ذاکری اومدند و بعد از دیدن اتاقت و طرح های مورد علاقه ما ، طرح هایی رو پیشنهاد کردند و قرار شد قیمت کارها رو اعلام کنند ، من و بابایی هم سر فرصت بررسی کنیم چه طرحی برای اتاقت بهتره، شرمنده که برای انتخاب دکور اتاقت نمی تونی نظری بدی، مدل مورد نظر ما شبیه این طرحه، البته با کمی تغییر که به اتاقت بیاد، رنگش ...
2 شهريور 1393

پسر کوچولوی من

سلام بابایی، خوبی نفس من؟ جات راحت هست اونجا؟ 2 روز پیش مامان رو بردم دکتر و دکتر بهش رژیم غذایی داد، دارم با مامانی برنامه ریزی میکنم که هفته ای چند روز ببرمش پیاده روی،واسه هر سه تامون خیلی خوبه. چند روزیه دنبال انتخاب یه مدل سرویس برای اتاق خوابت هستیم. مامان کلی عکس پیدا کرد و منم چند تایی پیدا کردم. امروز قراره یه دکوریشن ساز بیاد و در مورد اتاقت نظر بده. امیدوارم بتونیم اتاق کوچیکت رو خیلی خوشگل و مفید بسازیم و طراحی کنیم. دلم برات خیلی تنگ شده عزیز دل بابایی. مراقبت هستیم تا زود بیای پیش ما. دوستت دارم کوچولوی خوشگلم.
30 مرداد 1393

هفته بیست و دوم

سلام کوچولوی من! سه شنبه عصر با بابایی رفتیم دکتر، خانم دکتر صدای قلبت رو چک کرد، وزن مامانیت هم زیاد شده بود  و دکتر اخمهاش رفته تو هم، برای این درد شدید کمرم هم به یک متخصص معرفی ام کرد، وضع فشار خون خوب بود و اوضاع قلب تو هم خوب بود خدارو شکر. قیافه مامانی خیلی عوض شده، شکمم بزرگ شده و تکونهای تو رو حالا خیلی خوب حس میکنم، لباسهام برام تنگ شدند و تو بعضی هاشون اصلا راحت نیستم، نسبت به ماههای قبل حرارت بدنم خیلی بالا رفته و همش گرممه، انگاری تو تنم اجاق روشنه و دارن آشپزی می کنن، فکر کنم مثل بابایی ات به آشپزی علاقه داری اما لطف کن تا وقتی اون تو هستی آتیش نسوزون، خفه شدم از گرما مامانی.  پنج شنبه رفتم آزمایشگاه و ت...
24 مرداد 1393

گل پسرمون

سلام پسر خوش تیپ و ناز من، امیدوارم الان که برات مینویسم حالت خوب باشه و جات حسابی گرم و نرم باشه. دلم خیلی خیلی خیلی تورو میخواد. پس کی به دنیا میای تا من بغلت کنم و ببوسمت؟؟؟!!!!!! پسر گلم، مطمئنم تو آینده خیلی خوبی داری، من و مامان لادنت از همین حالا کلی برنامه برات چیدیم. چند ماه اول مامانی خیلی اذیت شد و درد کشید عزیزم، حداقل من شاهد بودم. من و مامانی تورو خیلی دوست داریم، واسه دیدن روی ماهت لحظه شماری میکنم. من و مامان خواستیم برات اسم انتخاب کنیم، دلم میخواد برات یک اسم خوب و قشنگ انتخاب کنیم، مامانت که میگه صدات کنیم برنا، حالا 4 ماه دیگه وقت داریم. امیدوارم هر اسمی برات انتخاب می کنیم خوشت بیاد و درخور وجودت باشه. ...
18 مرداد 1393

هفته بیست و یکم

سلام نی نی کوچولو! امروز تولد دایی جونه، جات خیلی خالی بود مامانی، من از طرف تو و خودم و بابایی این روز مهم رو به دایی جون تبریک می گیم، امیدوارم بتونه تو رشته مورد علاقه اش قبول بشه و یه مهندس عمران خوب بشه، کیکش رو هم براش پیشاپیش آماده کردیم: روز تولد تو روز نگاه باران بر شوره زار تشنه بر این دل بیابان روز تولد تو گویی پر از خیال است یاس و کبوتر و باد در حیرت تو خواب است تولدت مبارک امیر جون   البته دایی جون عاشق کیک شکلاتیه، یه چیزی مثل این: ...
15 مرداد 1393

هفته بیستم

سلام تنبل خان! یه وقت تکون نخوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مامان ناهید خسته شد از بس پرسید تکون می خوره، من هم مثل گیج ها گفتم نمی دونم، آخه درست و حسابی وول نمی زنی بفهمم تو تکون می خوری یا دل و روده من، اینقدر تهوعم شدیده که می ترسم یه وقت، خدا نکرده از حلقم بیای بیرون، هفته بیستم هم تموم شد اما هنوز یه لگد درست و حسابی نزدی که جلوی مامان ناهید سرمو بالا بگیرم بگم آره تکون خورد، وقتی می گم نه جوری نگام می کنه انگاری خنگ تر از من ندیده، بابایی خوش خیالت می خواد در صورت آقا بودنتون ، بفرستت کلاس فوتبال، اما من که با این تنبلی که از تو می بینم می گم دختر باشی یا پسر ، در هر حال شطرنج هم برات تحرکش زیاده، نخند، اینه...
12 مرداد 1393

هفته نوزدهم

سلام علیکم! هفته نوزدهم نی نی من با چهل روزگی نیکی جون مصادف شده، عزیز دل خاله حسابی خانم شده و خوردنی، نیکی جون چهل روزگیت مبارک عزیز دلم. شروع این هفته، یه مناسبت دیگه هم داشت، پنج سال پیش من و بابایی تو این روز با هم نامزد شدیم، خیلی زودتر از انتظارم گذشت، حالا منتظر نی نی کوچولومون هستیم، تا چشم بهم بزنیم تو هم بزرگ شدی و ...... ...
30 تير 1393
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به کودک من می باشد